اختصاصی لبخند خدا: این مطلب به صورت سریالی به قلم "بابای نینی نیومده (لبخند خدا)" به رشته تحریر در میآید. بازپخش آن در هر جا و به هر صورت بدون ذکر منبع عرفا و شرعا حرام است و مستوجب بازپرداخت حقالناس به اضافه سودش در آن دنیاست. اگه طالب این همه دردسرید، خود دانید. در ضمن برای اینکه از اصل قصه با خبر شوید به شما توصیه میکنم قسمتهای قبلی را هم مطالعه بفرمایید.
نینی قهرمان و کشف توطئه تنبیه!
تاریخ: کارآگاه نینی قهرمان به علت محرمانه بودن اسرار از ذکر پارهای از مسائل معذور است!!
روز: روز چی؟ اینم محرمانه است! فقط مافوقم باید مطلع بشه!
ساعت: گیر نده دستیار!
مکان: مکان چی؟ یه هویی بگو صحنه جرم را همین بازسازی کن!
موقعیت: محرمانه
شرح داستان: در پی گزارشات واصله به دفتر حافظ منافع نینیها مبنی بر تنبیه عدهای از نینیها توسط والدین نماها! اینجانب کارآگاه نینی قهرمان همراه دستیارم که به علت پارهای از مشکلات نتوانستند بنده را همراهی کنند، عازم محل ماموریت فوق سری شدیم. لازم به ذکر است اگر شخص مامان و بابای گرامی هم از بنده بخواهند که اسامی و محل ماموریت را افشا کنم، هرگز چنین کاری را نخوام کردم، مضافا بر این که از همین حالا هم شامل تحریم مای بیبی هم شدهام!
از بحث دور نشویم! بعد از مراجعه به محل مذکور ما با والدینی از گل مهربانتر مواجه گشتیم که از هرگونه گناهی مبرا بودند! اما یکی از نینیهای همسایه که از دست نینی این خانواده که اهل خرابکاری در میهمانیها نبوده ذله گشته و توطئه تنبیه نینی مذکور را در سر میپروراند!
لازم به ذکر است نینی متهم به خاطر اینکه گناهکار نشود به طور مستقیم دست به تنبیه نینی خوب نزده و با یک نقشه اساسی حال نینی خوب را گرفته!
کروکی محل حادثه و شیوه نقشه توطئه تنبیه ضمیمه پرونده است!
نکته ایمنی: اجرای این نقشه روی هر نینی یا هر کس دیگر موجب هتک قانون میشود و متهم به جرم ارتکاب توطئه تحویل دادگاه صالحه میشود!
اینم نقشه شوم نینی بد علیه نیخوب:

اتمام ماموریت: نینی قهرمان
موضوع :
سرش را میان دو دستانش گرفته بود و زانوهایش را جمع کرده بود. فقط از تکان شدید شانههایش میتوان حدس زد که خوشحال نیست! خیلی ناراحت است و گریه میکند.
به آرامی کنارش نشستم و دستم به دور گردنش حلقه کردم: چیه عزیزم چرا گریه میکنی؟ بازم خواب دیدی؟
با گریه گفت: خواب دیدم نمیتونم بچه دار بشم!
گفتم: که چی؟ نمیشی که نمیشی! مگه فرقی به حال من میکنه! من که تو رو دارم، دیگه غمی ندارم... مگه به عشق من باور نداری! مگه من فقط تو رو به خاطر بچه میخوام؟
گفت: نه میدونم و به عشق هم باور دارم. ولی تو خواب دیدم که یه پیرزن به تو میگفت که این زن بچه دار نمیشه! بیا برو زن بگیر!
گفتم: ولی تو که باردار می شی! درسته که خدا بچه رو قسمتمون نکرده. ولی تو شکر خدا تا حالا دو بار وجود بچه رو تو نهاد احساس کردی و این یعنی که تو دوباره میتونی بچه دار بشی. پس گریه نکن.
کمی آروم شد و به من لبخند زد و گفت: یعنی تو باور داری که ما بچه دار بشیم!
گفتم: آره! حالا آرو باش.
صبح جمعه بود. همونجا سرش رو سینم گذاشت و دوباره خوابش برد. درست مثل یک بچه.
وقتی خوابش برد. این بار دل من آشوب شد. سرم رو بلند کردم و به اوستا کریم گفتم: آغا کریم ببین چقدر مشتاق داشتن یه بچهس.
***************
هر دو آماده شدیم که بریم سر کار. با وجود این که آخرین روزهای پاییزه است. اما هوا نامطبوع نیست.
مرتب و اتو کشیده و خوشحال بود. تازگیها به خودش قبولانده که با یک انرژی مثبت به مدرسه و محل کارش بره. من که همیشه خدا مثبت و روپام. بهش گفتم دیروز تو خواب دیدی. امشب من! بگم؟
با خوشحالی گفت: در مورد بچهس؟
گفتم: آره
گفت: بگو! تو رو خدا بگو!
گفتم: خواب دیدم که بچه دار شده بودی. یک دختر با چشمان عسلی و درشت. با موهایی دم اسبی که وسط هال داشت وول میخورد! منم که از سرکار برگشتم اونو وسط هال دیدم که سرشو به طرف من برگردوند و بهم لبخند زد!
لبخند شیرینی به لب گرفت و از ته دل گفت: خدا قسمت کنه!
***************
شما هم برای برآورده شدن حاجت عشق من! گل ناز من! خانوم من، از ته ته دل بگید: خدا قسمت کنه!
موضوع :
اختصاصی لبخند خدا: این مطلب به صورت سریالی به قلم "بابای نینی نیومده (لبخند خدا)" به رشته تحریر در میآید. بازپخش آن در هر جا و به هر صورت بدون ذکر منبع عرفا و شرعا حرام است و مستوجب بازپرداخت حقالناس به اضافه سودش در آن دنیاست. اگه طالب این همه دردسرید، خود دانید. در ضمن برای اینکه از اصل قصه با خبر شوید به شما توصیه میکنم قسمتهای قبلی را هم مطالعه بفرمایید.
نینی قهرمان و بازدید از باغ وحش
تاریخ: تاریخ چی؟ تاریخ تولد! تاریخ سالگرد ازدواج مامان و بابا! چرا سوالای گیج کننده می پرسی؟ راست و پوست کنده بگوه تاریخ فلان چیز تا جونم برات بگه!!
روز: روز چی؟ روز جهانی کودک! روز مادر! روز پدر! بازم که سوال چند پهلو پرسیدی!؟
ساعت: ای بابا ساعتشم می خوای؟ عجب رویی داری!
مکان: مکان چی؟ نه دبگو مکان چی تا جوابتو بدم!؟
موقعیت: اه اه دیگه داره اون روی نینی سگیم بالا میاد!
شرح داستان: امروز به اتفاق مامان و بابا که تصمیم گرفته بودند منو با دنیای دور و برم آشنا کنند. سری به باغ وحش زدیم. وقتی بزرگترها تصمیم گرفتند به چنین جایی برند با من مشورت نکردند و در اصل یکی از اصول مهم قانون نینی داری را زیر پا له کردند. چون گرچه ما نینی قهرمان هستیم؛ اما علامه دهر که نیستیم تا بدانیم باغ وحش کجاست. اولش فکر کردم خود باغ وحشیه! ولی بعد که کمی مخچه و مخم کار افتاد و به درختای داخل پارک روبروی خونمون خیره شدم دیدم طفلکیا خیلی آرومند و زیبا و به قیافه موجهشون نمی یاد وحشی باشن! کمی که راه افتادم فهمیدم منظورشون اینه کسایی که اونجان باید وحشی باشن که خیلی زود چند تا تف آبدار نثار این فکر پلیدم کردم چون مامان بابای من که هر دوشون آدم بزر گ وعاقلی هستند! پس این وصله های ناجور با هیچ چرخ خیاطی به اونا نمی چسپه؟! بعد فکر کردم و فکر کردم تا اینکه گفتم چرا از بابا و مامان نپرسم و با زبان بی زبانی حالیشون کردم که اون جایی که داریم میریم کجاست؟
بابایی گفت: اونجا جاییه که خرس هست، پلنگ هست، شیر هست و گفت و گفت و جالب بود که تمام اونا واسم آشنا بودن. پیش خودم گفتم یعنی این همه شال و کلاه کردن واسه رفتن به اتاق خواب منه؟! مامانی که متوجه این گاف تاریخی من شده بود گفت: نه قهرمان! اون حیواناتی که تو کمد اسباب بازیهای تو هستن عروسکند! اینا که ما می خوایم نشونت بدیم واقعیه!
پیش خودم فکر کردم چه جالبه که خود پلنگ صورتی رو ببینم یا پاندای کونگفو کارو یا موش سرآشپزو! دوان دوان دویدم تا دفتر تلفن و خودکار بغلشو بردارم که از این شخصیتهای معروف امضا و بگیرم و حتی اگه افتخار دادند باهاشون عکس یادکار بگیرم. گرچه در میانه را بابایی پاهای منو از زمین کند و نذاشت دفتر تلفن و خودکار بیارم اما پیش خودم گفتم: غمی نیست! از بغل دستیم می گیرم.
خلاصه با این ذهنیت راه افتادم که تا چند لحظه دیگه به اونجا می رسم و با همه این شخصیتهای معروف عکس می گیرم و پیش بقیه نینی ها پزشم میدم. اما تو راه خوابم و برد تا اینکه با نعره عنکرالاصواتی از خواب پریدم. اولش فکر کردم بازم مامانه که به خاطر این که بابا یادش رفته کادوی تولد و سالگرد و از این چیزا براش بگیره داره سرش داد میزنه یا باباست که برای تصاحب کنترل تلویزیون داره با صدای بلند از مامان خوواهش می کنه که کنترلو بهش بده تا فوتبالشو ببینه!؟ اما نه این صدا خیلی بلندتر از صدای هر دوتاشون بود و بازم این وصله ها به مامان بابای متشخص من نمیخوره که بیرون از خونه سر هم داد بزنند. تازه یادم افتاد ما می خواستیم بریم باغ وحشی! وقتی چشامو وا کردم یه گربه خیلی بزرگ دیدم که به قول بابایی رنگش نخودی بود! بابا گفت: ببین بابایی این پلنگه! من پیش خودم فکر کردم که حتما گربه زری نق نقوی همسایه است که اونو خورده و اینقدر بزرگ شده که آوردنش تو این قفس تا منو هم نخوره! به قیافش نمیومد هیچ نسبتی با اون پلنگ صورتی پشمالوی من داشته باشه یا حتی کارتون قشنگش که بابا سی دیشو گرفته و هی با من نگاه می کنه و میگه: کجایی بچگی که یادت به خیر!
بعد منو به نزدیک قفس یه پاندا برد که گرچه خیلی آقا بود اما هیچ کاریش مث پاندای کوگفو کار نبود و یه گوشه داشت پای خودشو لیس میزد. با خودم فکر کردم که حتما یکی از رقیباش که تو کارتون بودند چنگش زدند و اسیرش کردن.
خواستم موش سرآشپزو ببینم. به همین خاطر با هر زبونی بود گفتم: موش! اینو که گفتم مامان خانومی و چند تا زن دیگه شروع کردند به جیغ زدن و هوار کشیدن! منم با خودم فکر کردم که حتما موش سرآشپز اونقدر غذا پخته و خورده که از این پاندا بزرگتر و از اون گربه نخودیه که اصلا صورتی ومهربون نبود وحشتناکتره؛ به همین خاطر بی خیال پیدا کردن اون و حتی آلوین هم شدم. تازشم هورتونم دیدم اما اینقدر وحشتناک و بزرگ بود که هوای عکس انداختن و امضا کردنو به کلی از سرم بیرون کردم.
وقتی داشتیم به خونه برمی گشتیم پیش خودم فکر کردم اتاق مان گرچه باغ نیست، اما در عوض پلنگ صورتی و پاندای کونگفو کار و موش سرآشپز و آلوینو بقیشون نه وحشین و نه وحشتناک. حالا بی تابم که به خونه برسیم تا اونا رو سیر بغل بگیرم و بهشون بگم که من تا همیشه عروسکشونو دوست دارم!
موضوع :
اختصاصی لبخند خدا: این مطلب به صورت سریالی به قلم "بابای نینی نیومده (لبخند خدا)" به رشته تحریر در میآید. بازپخش آن در هر جا و به هر صورت بدون ذکر منبع عرفا و شرعا حرام است و مستوجب بازپرداخت حقالناس به اضافه سودش در آن دنیاست. اگه طالب این همه دردسرید، خود دانید. در ضمن برای اینکه از اصل قصه با خبر شوید به شما توصیه میکنم قسمتهای قبلی را هم مطالعه بفرمایید.
نی نی قهرمان و علت غیبت!
(بیانیه اعلام سلامت نینی قهرمان)
تاریخ: تاریخ نمیزنم تا غیبت نخورم! چون باید اضافه بکشم!
روز: همون که گفتم دیگه! اضاف میخورم،
ساعت: چه سمجه این دفتر! زبون داشت آدمو میخورد!
مکان: اینجانب نینی قهرمان در کمال صحت و سلامت اعلام میکنم که مدتی بود به علتهایی که در زیر درج شده است "کان لم یکن" بودم. یعنی در هیچ مکانی نبودم! (چی گفتم!!)
موقعیت: آقا این دفتره یا سرکار پرهام پنج کیلومتر تا بهشت!
شرح داستان: به دنبال استقبال امت شریف و همیشه حاضر در فضای مجازی برای کسب خبر از سلامت اینجانب "نینی قهرمان" به این وسیله به اطلاع میرسانم که به دنبال دست درازی جوانان ناآگاه به ساحت پهلوانان و مرگ مظلومانه قهرمان ملی "روح الله داداشی"؛ اینجانب جهت باقی ماندن نسلی از این دلاوران مدتی زندگی در خفا را تجربه کرده تا کشور از وجود قهرمانی چون اینجانب نیز بیبهره نماند. هرچند که پهلوانان هرگز نمیمیرند!
شایسته است که به این وسیله از تمام کسانی که در این مدت به وسیله پیام، پیامک، درج آگهی در نشریات و نشر اکاذیب در رسانههای اون ور آب، قصد تشویش اذهان عمومی و خدشه دار کردن چهره مردمی اینجانب را داشتند، انتقام بگیرم!!
راستیاتش در مدت غیبت موجه اینجانب و تجربه زندگی در خفا، ماجراهایی برای اینجانب حادث شد که امت شریف را ازآن آگاه میکنم.
اولندش با ادامه ساخت سریالهای ماوراءالطبیعه در صدا و سیما و به خصوص سریال 5 کیلومتر تا بهشت؛ بنده نیز به نوعی درگیر قصه شدم! چون جناب امیر حسین خان هر شب بعد از آنکه مامان و بابا پس از یک ساعت لالایی خواندن موفق به خواب کردن من میشدند سر و مر گنده در خواب من حاضر میشد و به پیر و پیغمبر و زمین و زمان قسم میخورد و میگفت: "ندا به خدا من دزد نیستم! من زندم به دادم برس! من تو پنج کیلومتری بهشتم" و از این حرفا! هرچی بهش میگفتم: ببخشید حضرت آقا! درسته که ما پوستمون لطیفه و کلا خوب موندیم! اما اینکه شما ما را با همشیره گرام ندا خانوم اشتباه بگیری واویلاست! بنده ناسلامتی قهرمان این مملکتم! تشریف ببرید خونه آقا همایون! یه دو کوچه پایینتر روبروی یه ساختمون سفید یک کفاش نشسته و کفشا رو واکس میزنه که البته ایشونم شب کار نیستن! اما قاعدتا اگه فردا خروس خون تشریف ببرید ایشون اونجا تشریف دارند! اگه از ایشون بپرسی خونه آقا همایون کجاست؟ یا میدونه و بهت میگه یا نمیدونه که هیچی از یه بنده خدا دیگه بپرس! اما بالا غیرتا خواب ما و زحمت بابا مامانو یخ نکن! اما کو گوش شنوا! فکر میکنید چرا امیر حسین خان کل ماه رمضنونو مشغول گفتن این جمله به ندا خانوم بود و اما کارش تا دم عید راه نیفتاد؟! چون یه شب در میون اشتباهی به خواب من میومد! تازشم یه شب که اومد ما راحت با مای ببی خوابیده بودیم و ایشون تا خود صبح پشتش به ما بود و هی واسه خودش میگفت: من دزد نیستم!
دومندش: ملت فکر میکردند که ما این مدت از ترس چاقو و چاقوکشی جوونا تو خیابون و میون مردم نبودیم! نه عزیزم! به شدت تکذیب میکنم! اگه هم ترسی در میون بوده که ده قرآن در میون بوده، به خاطر گل وجود شماست که فردا پس فردا مملکت خالی از سکنه و قهرمان نامی نشه!
سومندش درسته که ما قهرمانیم! اما یادتون باشه ما اولش یه نینی هستیم.
چهارمندش اینو نوشتیم که ملت از نگرانی بیان بیرون! اصل قصهها بمونه واسه بعد! پس تا همون بعد...
موضوع :
اختصاصی لبخند خدا: این مطلب به صورت سریالی به قلم "بابای نینی نیومده (لبخند خدا)" به رشته تحریر در میآید. بازپخش آن در هر جا و به هر صورت بدون ذکر منبع عرفا و شرعا حرام است و مستوجب بازپرداخت حقالناس به اضافه سودش در آن دنیاست. اگه طالب این همه دردسرید، خود دانید.









تاریخ: روز تولد یاشاره دیگه!
روز: نه اتفاقا چون مامان خانوم خیلی واسه اون لباس گیر داد شب شد. روز نبود
ساعت: مم که فکر میکنم کادوی خوبی نیست! من که یه بسته مای بیبی گرفتم! از اونا که چسب چیک چیک داره و تلویزیون تبلیغ اونو هی نشون میده! دریغ از تکرار سریال ویکتوریا!!
مکان: خونه یاشار اینا دیگه! ائونام همسایه اونوری انسی جون دوست جون جونی مامان جونه دیگه!
موقعیت: چقدر سوال میپرسی؟ اونوقت به ما بچهها میگین فضول!
شرح داستان: بالاخره مامان پس از پروف زوری لباس اون دوست ندیدش که به تنش دوخته شده بود! فقط داشت خفه میشد تصمیم گرفت که از یکی از لباسای خودش استفاده کنه که فقط یه بار واسه تولد بابا
پوشیده بود.
تصمیم کبری گرفته شد و سرانجام ما راهی محل تولد یاشار شدیم.
مامان همش اضطراب و استرس و از این چیزا که خانوما وقتی به میان یه تیم خانومای دیگه میرن، گرفته بود که من تو بغلش بهش دلگرمی دادم!
اما مامان وقتی متوجه این کار من شد گفت: واه واه وامونده چه بویی را انداخت و سپس در کمال محبت منو تحویل بابا داد.
از این که میدیدم مامان و بابام واسه بغل کردن من لحظه شماری میکنند احساس غرور عجیبی داشتم. در راه به چند تا از مهمونای همون جشن برخوردیم که اونا این چند کیلومتر راه ناقابل رو با ماشین میومدن، این باعث شد که نینیهای بیتربیتشون که مث گوسفند عقب ماشین نشسته بودند به وضع ورزشکاری ما حسودیشون بشه و از حسودی زبونشونو واسه ما در بیارن! 

بابا از خنده روده بر شده بود
و مامان هم همش قربون صدقه بابا میرفت و میگفت: صد بار بهت گفتم یه لکنته بهتر بگیر تا وقتی خواستیم بریم یه جایی اینجور ضایع نشیم! 
با هزار مکافات خودمونو به محل حادثه ببخشید به خونه یاشار اینا رسوندیم. فورا یه تیم از خانوما از جمله مامان یاشار و انسی جون خودشونو به مامان رسوندن و ما رو فراموش کردند. آخرین تصویری که از مامان داشتم این بود که رو به بابا کرد و جوری که فقط من بابا متوجه شیم گفت: تحویل بگیر آقا جون! لباس انسی جون از روی لباس عروس زن دوم شوهر وامونده ویکتوریا دوخته شده! 
من و بابا خودمون تحویل گرفتیم و به میان مردا رفتیم. بعد از چند دقیقه بحث مورد علاقه باباها هم شروع شد. این که کی خانوماشونو بپیچونند و برن صفا! البته وقتی نگاه یکی از خانوما به جمع آقایون گره میخورد همشون مث ما قهرمانا از کمر خم میشدند و عرض ادب میکردند.
در این میان من به جمع زیادی از نینیهای ننر نگاه میکردم که از جمله اونا یکی دو تا از همون زبون درازا که تو راه دیدیمیشون به چشم میومدند. 




با یه ابهت مرحوم داداشییانه به میونشون رفتم. یاشار وسط اونا بود و مث قرطیا یه کلاه که عکس میکی ماوس روش بود رو سرش گرفته بود. یکی دو تا خانوم نینی ناز هم همون جا بودند که من بهشون عرض ادب کردم .
دور از چشم جمع یه ناخونک هم به کیک تولد که با توت فرنگی تزئین شده بود زدم. فکر کنم طعم موز یا آناناس یا شایدم نارنگی داشت!! بعد از یه مدت اصل قرطی بازی شروع شد و یکی از مامانا برق اتاقو خاموش کرد. همگی ترسیده بودیم.
اون لحظه اوج ظرافت کار مامانا بود چون نشون دادن جوری مای بیبیهای ما رو بستند که هیچ کس هیچ بویی از این دسته گل ما به مشامش نرسید.
یکی دو تا از اون ضعیفاش زدند زیز گریه و تو بغل ماماناشون آروم گرفتن. 
راستش اگه منم اسم نینی قهرمان نبود جز این که میزدم زیر گریه جلسو رو هم به هم میریختم.
خلاصه بعد از اون بابای یاشار یکی دو تا شمع روشن کرد و فشفشهها رو هم دادن دست ما! چون خطر بود و خودشون جراتشو نداشتن این وظیفه رو به ما محول کردن. بعد شروع کردن به آواز خوندن:
تولد تولد تولدت مبارک ... بیا شمعا رو فوت کن و از این حرفا!
تعدادی از بچه جو گیر شدن و اون وسط کف میزدن و قر میدادند.
منم به احترام یکی از نینی خانوما قاطیشون شدم. بعد دیدم که یکی دو نفر با دوربین و موبایل دارند عکس و فیلم میگرفتند. اون لحظه احساس نکردم که اگه فیلم و بلوتوثم پخش بشه چه مکافاتی داره اونم واسه منه قهرمان مردمی!!
جلسو با زدن یه لگد اساسی به میزی که کیک روش بود بهم ریختم تا آب رفته به جوی برگرده و آبروم جمع بشه! بعد تا تونستم صدای عنکر الاصواتم بلند کردم و زدم زیر گریه!
هیچ کدوم از سلاحهایی که میشه یه نینی رو باهاش خفه کرد مث پستانک و شیشه شیر روم اثر نکرد.
حتی یکی از مامانا مادری کردو خواست شیرم بده اما حجب و حیام نذاشت! خلاصه به نیتم رسیدم و مامان بابا مجبور شدن وسط اون جلسه از همه معذرت بخوان و محل رو ترک کنند. گرچه در طول مسیر مامان با گفتن کلماتی که ادب حکم میکنه اونو بازپخش نکنم از شرمدگیم بیرون اومد. اما من راضی بودم که بیشتر از این بند آب ندادم تا فردا پس فردا تیتر روزنامهها نشم... 

و این داستان ادامه دارد...
موضوع :
با سلام به همه شما بابا مامانای گرامی و نینیهای عزیزتر از جون، خوردنیتر از شکلات، شیرینتر از شکر و از این تعارفات دیگه!!
نمیدونم تا به حال به آدرس این وبلاگ توجه کردین یا نه؟ اگه توجه کردین که فبهالمراد! اما اگه توجه نکردین برین به تولبار آدری یه نیگاه بکنید و بیاین تا بهتنون بگم که قضیه چیه؟
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
- خوب نیگا کردین؟ حالا حدس بزنید که این اعداد چیه؟
اعداد ابجد!
نه فکرشم نکن! حالا این که گفتی یعنی چی؟
اولین اعدادی که نینیمون به زبان آورد؟ که اینقد نامرتبه؟
نه بابا! ما نینیمون کجا بود؟! ما که هنوز همون دو کفتر عاشقیم!
تاریخ تولد نینیمون؟
نه بابا جون خودت ول کن اون نینی رو؟! گفتم که ما اصلا نینی نداریم؟!
تاریخ تولد خودم؟!
به نظر شما یه نینی چهار ساله فرق سرش کم مو و پشت لبش سبیل داره؟ پدر صلواتی؟!!
تاریخ تولد خانومم؟
نه مث این که ول کن صغر سنی نیستی؟ خوب قاعدتا یه آقای چهار ساله خانومشم چهار سالشه دیگه؟!
آها تاریخ تولد هر دوتونه؟ چه با حال؟!
عزیزم ول کن این زن وشوهر بدبخت رو! یه راهنمایی؛ تو این روز به هم رسیدند؟
کجا تو چهار راه؟ خیابون؟ مدرسه یا دانشگاه؟
بابا انیشتن! ول کن فرضیاتو چشاتو ببند و تا چهار بشمار تا نشونت بدم قضیه چیه؟
-
-
-
-

آها تو این روز دلتون واسه هم تنگ شد؟
نه عزیزم یه راهنمای دیگه؟ خوب توجه کن!!

چیه این عکسو واسه کارت ملی گرفتی؟
نه عزیزم به دست مبارکم یه نیگا بنداز! اصلا بیشتر راهنماییت میکنم!

نکن این کارارو زشته! دارن نیگاتون میکنند؟ من نمیدونم این برتادرا چرا این ماهوارهها رو جمع نمیکنند؟ توم جوونامون از دست رفتن!!
بابا حدس بزن این اعداد تولبار آدرس معنیش چیه؟ مارو کشتی با این نظریاتت دانشمند! بابا بیا خسته شدم از بس تیکه تیکه راهنماییت کردم! اینم اصل ماجرا! اما جون اون مغز فندق نداشتت حدس بزن این اعدا چیه؟


چهار سال قبل در چنین روزی خانوم مث دست گلم مث یه فرشته حدیث دوستیاشو به پیوندی آسمانی با من گره زد و این رشته هنوز ادامه دارد و سر این رشته محبت دست اوس کریمه!
تو این این چهار سال از خانومم جز مهربونی و صداقتت و خوی فرشتهوارش چیزی ندیدم! خدا جون به حق کریمیت اون تا ابد نگه دار و همیشه به اون گوشه لبش که همیشه به یادته یه لبخند قشنگ هدیه کن!
خدایا تو این چهار سال، دو بار لبخندتو به ما نشون دادی اما قسمتون نکردی! اشکال نداره چون من و حاج خانوم عقیده داریم که خدا گر زحکمت ببندد دری/ زرحمت گشاید در دگری پس نا امیدمون مکن و اون لبخند قشنگتو بفرست بیاد که خیلی چاکریم!
گل من! من ازت ممنونم که در این چند سال در غم و غربت یار و همدم من بودی! سالگرد ازدواج رویاییمون مبارک و اینو بدون که تا خود قیامت دربست مخلصتم به اندازه تمام نفسایی که تو این سالا کشیدم دوستت دارم و برای این روز علاوه بر اون کادوی ویژه که حقته و شایدم بیشتر! یه شاخه گل مجازی هم تقدیمت میکنم و میگم دوستت دارم!

موضوع :
اختصاصی لبخند خدا: این مطلب به صورت سریالی به قلم "بابای نینی نیومده (لبخند خدا)" به رشته تحریر در میآید. بازپخش آن در هر جا و به هر صورت بدون ذکر منبع عرفا و شرعا حرام است و مستوجب بازپرداخت حقالناس به اضافه سودش در آن دنیاست. اگه طالب این همه دردسرید، خود دانید.

نی نی قهرمان و جشن تولد
تاریخ: روز تولد یاشار، همسایه اونوری انسی جون مامان
روز: همون که گفتم دیگه! روز تولد ...
ساعت: واسه کادو میخوای یا واسه خودت؟!
مکان: مکان چی عزیزم؟ تولدو تو تره بار که نمیگیرن! خونه یاشار که گفتم همسایه اونوری انسی جون دوست جون جونی مامان!
موقعیت: درجه شرقی! مگه میخوای دیش ماهواره رو تنظیم کنی که این سوال رو می پرسی؟
شرح داستان: ما کلا از جاهای شلوغ خوشمان می آید.
به شرطی که ملت رعایت حال ما قهرمانان رو بکنند. هی از ما نیشگون و لپ گیری نکنن! یه کم که جنبه داشته باشن، ما هم مجبور نیستیم واسه یه تولد فکستنی کلی شال و کلاه کنیم.
ماجرا از این قراره که مامان داشت از سوپری محل یه چند تا تخم مرغ میخرید که چشاش به قامت رعنای انسی جون و همسایه شون افتاد. بعد از یه ساعت که از حال و احوال گذشت تازه رسیدند به اینجا که خوب انسی جون کدوم باشگاه میری که بزنم به تخته از یه بشکه چربی همین چهل پنجاه کیلوش مونده؟! انسی جون که بهش برخورده بود گفت: به همون باشگاهی که توی نی قلیون شبیه یه ماه پیش من کرده!! 
خلاصه بعد از یه چند دقیقه بعد از اون ساعت واسه بحث عوض کردن هم که شده مامانای جمع ما نی نی ها رو کشف کردن و شروع به تعریف از تیپ و قیافه ماردند. خوشبختانه به جهت اندام ورزشکاریمن هر چی گشتند نتونستند یه پنجاه گرم چربی از ما واسه ناخنک گیر بیارن. خلاصه در این شلوغی بحث تولد یاشار پسر همون همسایه اونوری انسی جون به میان اومد و رسما از ما دعوت به همکاری جهت پرباری جشن شد. 
تصمیم گرفته شد که به جهت رعایت حال ما جشن از بعد از ظهر سگی (!) به اوایل شب نقل مکان کنه که خدای نکرده یه وقت آفتاب سوزان تن و اندام یه قهرمان مردمی رو نسوزونه! 
دم عصری مامان یکی از لباسایی که گلاب به روتون صد بار روش خرابکاری کرده بودم و تنم کرد در عوض بابای درموندمو که تازه از سر کار خسته و کوفته برگشته بود فرستاد اونطرف شهر که بره و اون لباس قشنگه رو که نزاکت دختر دایی زری دختر اعظم قالی فروش رو که توی یکی از مراسما تنش کرده بود واسش بیاره! واسه این که شماره این بنده خدا رو گیر بیاره به صد تا از دوستایی که اگه تو خیابون بهشونم بخوره بهشون سلام نمی کنه رو انداخت! 
یکی نبود به مامان خانوم بگه خواهر من، این جشن تولد واسه ما بچه هاست! شما چرا دارین اینقد خودوتونو اذیت می کنید. به هر جون کندنی که بود لباس آورده شد و از بد روزگار به تن مامان جون نرفت که نرفت! تازه مامان جون داغش تازه شده بود از حرفای انسی جون تو اون سوپری. زیر لب همش می گفت انسی بشکه شده نی قلیون! ما هم شدیم مادر خونده تقدیر یک فرشته PMC! بعد برای تشکر به بابام نیگا کرد و گفت چیه؟ آنجلینا جولی هم چاق میشه! همین امروز باید سفارش یه ابراکت بدی! بابای یه قهرمان تو چنین مواقعی از استراتژی سکوت و دروغ استفاده می کنه! یعین اولش هیچی نمیگه، بعد که طرف آروم شد میگه کی میگه هیکلت بد شده؟ بهت حسودی می کنند. مشکل از صاحاب لباسه که قامتش ترکه ای! نون که نمیهوره!؟ خونوادشم فقط واسه یارانش نگش داشتن!!
این حربه کارساز شد و بالاخره مامان راضی شد که با من به جشن تولد بیاد.

به علت وجود مسایل حاشیه ای زیاد. اصل ماجرا و داستان تولد بمون واسه بعد. یکی نیست بگه مامان من! مامان بزرگ من! مگه این دفتر خاطرات منه یا شما که همش از شما نوشتم.
منتظر باشید تا بعد.
موضوع :
سلام به همه باباها، مامانا و نینیهای فوق دوست داشتنی! خوبید و خوشید که...
بعد از انتشار سه قسمت از سریال "نینی قهرمان" و جهانی شدن آن با خبر شدیم که همین بیخ گوش خودمان، اوین (نامی کردی برای دختران به معنی: عشق)که به عبارتی میشه دختر ناز باجناقم یا اگه بخوایم خیلی فامیلش کنیم (!) خواهر زاده خانوم بزرگوار خودم! در یک اقدام خودجوش و در حالی که روحمان هم خبر دار نبوده، آمده و دست به قلم شده و حکایت شیرین تولد خواهرش وینا (که اینم یه نام کردی برای دختران با همون معنی: عشق) را در یکی از مباحث درس فارسی بخوانیم چهارم دبستانش به رشته تحریر درآورده که بیشباهت به سریال ما نیست. ما هم با اجازه اوین خانوم و خانواده محترمش کپی برابر اصل این داستانو به عنوان یه میان برنامه قبل از قسمت چهارم "نینی قهرمان" تقدیم شما میکنیم.
ماجرای ترک سرزمین
نوشته اوین (شقایق)/ کلاس چهارم دبستان
برای اولین بار که وارد آنجا شدم، احساس غربت میکردم. تک و تنها بودم، ولی در خودم احساس تغییر میکردم. داشتم بزرگ و بزرگتر میشدم. چند روزی بود که لولهای به من وصل شده بود که از طریق آن تغذیه میکردم. اما فردی که برای تغذیه به او وابسته بودم در فشار روحی و جسمی سختی بود. مرتب به خاطر افت فشار و استفراغ شدید در بیمارستان بستری میشد. به خاطر این کار هرگز خودم را نمیبخشم. هر روز که میگذشت تغییر جدیدتری میکردم و زیباتر میشدم. اما با هر تغییر جایم تنگتر میشد و آرزو میکردم که جایم را تغییر دهند. هر چند به آن عادت کرده بودم اما حرکت کردن برایم خیلی سخت بود. نمیدانم چند مدت گذشته بود که که دیگر شنا را از یاد برده بودم، البته یادم رفته بود جایم آنقدر تنگ شده بود که جایی برای دست و پا زدن نداشتم. احساس میکردم که نیرویی من را به طرف پایین فشار میدهد. هر چند جایم خیلی تنگ بود ولی سرزمینم را دوست داشتم. نمیخواستم آن را ترک کنم ولی مجبورم کردند. بالاخره بعد از کلی مبارزه مجبورم کردند که سرزمینم را ترک کنم. اما به دیاری آمدم که مهد علاقه و محبت بود. همه از دیدنم خوشحال و خندان بودند و آمدنم را به یکدیگر تبریک میگفتند. اما من غاقل از رویای آنها فقط گریه میکردم... میدانید من چه کسی هستم؟ من وینا کوچولو هستم!
موضوع :
اختصاصی لبخند خدا: این مطلب به صورت سریالی به قلم "بابای نینی نیومده (لبخند خدا)" به رشته تحریر در میآید. بازپخش آن در هر جا و به هر صورت بدون ذکر منبع عرفا و شرعا حرام است و مستوجب بازپرداخت حقالناس به اضافه سودش در آن دنیاست. اگه طالب این همه دردسرید، خود دانید.

نینی قهرمان و اعضای خانواده
تاریخ: تاریخ، جغرافیا، علوم و ... میدونم که همشون کتاب درسند و باید یه کم که تپل شدو بخونمشون!! 
روز: عزیزم اطلاعاتم بالا رفته! اون که تو میگی رزه که بابام واسه تولد مامان گرفته بود،
ولی مامان بعد این که اونو از پنجره انداخت بیرون، گفت: مرده شور اون کادوتو ببرن! برو از شوهر انسی جون یاد بگیر که آقاش واسه روز تولدش سویچ یه ماشینو بهش داد!
بابام که نمیخواست کم بیاره دست کرد تو جیبشو سویچ اون پیکان گوجهای مدل 56 داد به مامان و گفت: بیا عزیزم! این سویچ ... اینم کارت سوخت!! ولی قبلش ببرش پیش اوس اکبر که یه نگاهی به چهارستونش بندازه و بهت بگه که چقدر روپاست... که مامان پرید وسط حرفشو گفت: خوب دیگه چی؟ بابامو قیافه حق به جانبی گرفت و گفت: من که ندیدم تا حالا دندون اسب پیشکشی رو بشمارن!! در پایان نتیجه میگیریم که پیکان گوجهای مدل 56 همان اسب است که دوندونش را نمیشمارند!!

ساعت: دیواری! 
مکان: منزل بابای بابام که گرچه قدش از بابای اورجینالم کوتاهتره! ولی روزی صد دفعه بهم میگن: عزیزم! بگو بابا بزرگ!! 
موقعیت: آقا چرا همه سوالای سختو از من میپرسین! من اگه خیلی بلد بودم همون دفعه اول جوابشو مینوشتم که شما هر دفعه واسه سه خط خاطره نوشتن از من نخوای اولش داستان حسین کرد شبستری رو واست بنویسم!!
شرح داستان: راستش از روزی که از اون مسابقه نابرابر
که به شکست مفتضحانه من انجامید،
به خونه برگشتم تا امروز همه اعضای خانواده که امروز همه سعی میکنند یه جورایی بگن که چیه من میشن، بیشتر اوقات دمغم و تو خودمم! راستش واسه ما قهرمانا افته که بعد از شکست اطرافیان تظاهر کنند که چیزی نشده! تازه بعد از اون هرکی میاد با خودش شیرینی میاره و یه دستی به لپ و لوچم میکشن و بوسم میکنند و بعدشم از شیرینی میهمان قبلی یه چندتایی میخورن و پا میشن و میرن!
من که نفهم نیستم
و میدونم اینا واسه اینه که من روحیمو از دست ندم و تو مسابقه برگشت جبران کنم! مخلصش این که امروز همه تو خونه همون بابایی که تعریفشو شنیدین جمع شدن تا دور از هیاهو خوشونو به من معرفی کنند و به همه بگن: همه نینی، نینی همه!!
اون آقاهه که بر خلاف بابام موی وسط کله سرشو آورده جلو لب و بینیش، بابا بزرگمه!!
البته خیلی هم بزرگ نیست! اما من دوستش دارم، چون روزی صد دفعه وقتی گریه میکنم، داد میزنه: فلانی صدای تلویزیونو کم کن و همه بهش میخندن و به من نیگا میکنن و میدونم که این جمله نهایت عشق یه بابا بزرگ به نوشه!! خوشبختم بابا بزرگ! 
اون پیر زن مو قشنگ که از میون این همه رنگ موی سرشو به رنگ سفید در اورده مامان بزرگه! ایشون تبحر خاضی در خواباندن من داره و وقتی همه از خوابیدن من نا امید میشن
همین خانوم خوش صدا میگه: برین کنار، همین الان با لالایی خوابش میکنم! من که این موها رو تو آسیاب سفید نکردم!! 
راستش من نمیدونم موهاشو تو آرایشگاه آسیاب سفید کرده یا نه! اما میدونم تنها صدایی که من باهاش از خواب بیدار نمیشم و به عکس باهاش میرم به خواب همین آواز مادر بزرگه که با یه چیز شبیه لالالا...لالالا شروع میشه!! 
اون خانوم که بابایی روزی صد دفعه بهش میگه: خانومی نپرس هیکلم بعد از زایمان بچه زشت نشده!
مامانمه! اما نمیدونم چرا بابام بهش میگه: خانوم! بابا بزرگ و مادر بزرگ اینجام بهش میگن: عروس گلم و اون مادر بزرگ و بابا بزرگم بهش میگن: دخترم!! این سوسول بازیا چیه؟ ادم باید یه نام داشته باشه مث من، که عالم و آدم بهم میگن: نینی قهرمان!
کار ایشون اگه تلفن به عمه و خاله و زن عمو و زن دایی و بابام و سی چهل تا از زنای همسایه بزارن، عوض کردن مای بیبی من و هزار تا کار دیگه است! ایشون به بنده شیرم میدن که یه چیزی تو مایههای دوپینگه! من موندم که چرا مامان منو همون دقیقه اول دوپینگ ندادن تا اون جور شسکت نخورم! 
اون آقا که مامان خانوم واسه روز تولدش، روز تولدم، روز مادر، سالگرد ازدواجشون و حتی روز بزرگداشت عمر خیام ازش کادو میخواد، بابامه!
ایشون نان آور خانواده است اما بیشتر روزا همون کادوها را میاره که گفتم... در پایان نتیجه میگیرم که اگه یه روز بابا نان نیاره من میمیرم! اما اگه تو اون روزایی که گفتم کادو نیاره یا زبونم لال کادوش از کادوی انسی جون مامان کمتر باشه، این خودشه که میمیره!! و از اونجایی که اون نان آور خانواده و اگه بمیره خانواده ما از بین میره و بعدش به همین ترتیب خانوادهها از بین میرن و بعدش یه روز روزنامه مینویسه: و نسل بشر از بین رفت!
اما چون اصولا بشری نمونده که اون روزنامه رو بخره و بخونه، اونم ورشکست میشه و میاد به ... اه اه اه دارم چی میگنم واسه خودم! بقیهش بمونه واسه یه روز دیگه!
موضوع :
با سلام خدمت همه نینیهای ناز، مامانهای عزیز، باباهای گرامی!
بعد از یه مدت طولانی که به واسطه جور شدن حکم انتقالی و بستن بار و بندیل و کوچ به دیار مامانی، از آپ وبلاگ دور شده بودیم. از امروز به فکر آپ مجدد وبلاگ هستیم. به همه علاقهمندان به سریال "نینی قهرمان" هم عرض میکنیم که به زودی قسمتهای جدید این سریال آماده انتشار میشه!
به این وسیله از همه دوستان عزیزی که در این مدت جویای احوال ما بودند نهایت تشکر و قدردانی را داشته و رسما میگیم: دمتون گرم! خیلی با صفایید!
منتظر ما باشید!
موضوع : دست نوشتههای بابای نینی


